/300975.jpg)
این یه عکس از شکیرا![]()
برو دیگر ...
هوای خانه ام بوی غم و اشک می دهد.
برو
آزار من بیش از این ها روا نیست.
تا کی می خواهی بر تمام قصیده های من روان باشی؟
نامت را نمی نویسم تا در خاطرم نباشی ،
چه سود!
چهره ات همچون نقشی جاودانه
بر کتیبه ی ذهن من حک می شود.
رنگ می زند...
زنگ می زند...
نقش می باز...
ولی باز بی هیچ کم وکاستی ترسیم می شود.
مرا رها کن تمنای فریب خورده ی شبهای بی تابیم
بازیگر تمام صحنه هایی که نمناک اشک سرماست!
کجا می روی؟
انتهای آن جاده ی سبز،
باکره ای را در خون خویش غسل میت می دهند.
تو را نوید کدامین شراب شب مانده آماده ی سفر کرد
که چمدانت را پر از پیراهن برهنگی کردی؟
نمی دانستی این شهوت شوم
ارمغان نقش است و تا نگار نگاهت بیشتر عمر نمی پاید؟!
آن شبی که رفتنت تنها بهانه ی گریه های من بود
نه چشم به سبزینه ی دیدگانت داشتم،
نه عشق به نام و نشانه های مکررت.
من تو را برای خودت می خواستم و
برای خودم
برای محبت بی پی رایه ای که صمیمانه دوستت داشت
و برای آرامش بی غروبی که حاصل بودنت بود.
ولی بهای این آرامش
تمام زندگی من نبود!
قصه قصه ی دیگری ست
داستان وداع نا برابری بی رحم و بی نور.
بغضی که مرا از تو جدا ساخت،
درد فرو خورده ی تمام روزهایی بود
که بی اعتنا و سرد از کنار من گذشته بودند
و سایه ی موهومی
که تو را در قاب پنجره شکست!
باد گیسوان علفزار را شانه می کند
دختری با قامت کشیده اش
بی فروغ ایستاده و به افق می نگرد
باد می وزد اما
در پیچ و تاب گیسوانش گره می اندازد
برای تو
طلوع را به نظاره ی ساعت سالها لمس خواهم كرد
كه اين پيوند وانفصال چشمهايت به دنيا،
مرا ابديتی فنا ناپذيرخواهد ساخت
ابديتی به طلوع شرم از وسوسه هايی بی تفاوت به شوم بودن
ابديتی از آب و آه در سنگ خاره های عطشناك بی عشق
از لبانت بوسه ای كه ترحم وداع را نشايد به تصوير كشيدن
كه بودن را به جبر قديسيان آوای طراوت سر می دهند
نه چرخشی را بی تغيير از صبح تن به غروب جان
حقارت باغچه
آن قدر کوچکی
که در جاکفشی خانه ی ما
گم می شوی
و آن قدر
دل باغچه ی ما
بزرگ است
که تو را
خاک می کند
و سال بعد
که پنجره
خیس از
عطر
بهار نارنج
می شود
تو گل می کنی
یک چوب خشک !
.... از اينها هم گذشته
انگشتهايم نمي توانند روزهاي نيامدنت را بشمرند
يا
بارانهايي که بدون تو مي ريزند
باغها،
هنوز صداي جير جيرک آزار دهنده است
شادماني هاي شبانه
همه چيز را تمام کردهاند
کاغذها، مداد و ثانيه ها
که طول کشيدند
خرده ريزههايم را جمع کنند
تمام عرقم به من چسپيده بود
پايين مي رفتم از دستهاي کسي
دمادمِ پرواز کبوتري بر سپيدي سينه ي کوه
چشمهايم ولي جا ماندند آقای شاعر
در تشنج آواز شما
يک چيزي يا بي چيزي
ميان ماندگي من
مانند ميوه هاي امرداد
اگر کاغذها را کنار بزنم.
تمام کرده ام
آقای شاعر
آقای شاعر
تمام کرده....... .

اخرین قدم
يه نفر گفت:قصه هاتون فروشيه؟
خنديدم گفتم:مگه سيم ظرفشوريه؟
گفت:شعراتون چی؟
خنديدم گفتم:شعرامون چی؟
رفت.
.
.
تو دلم گفتم:يه ۲۰۰ تومن نداری تا آخر برج بهم قرض بدی؟
ميگه اگه ماه رو تو صورتم بکارم دوسم داره!
ميگه اگه دريا رو رو سرم ذارم دوسم داره!
ميگه اگر رنگين کمون رو رو دماغم بکشم دوسم داره!
ميگه اگر کوها رو رو شونم بذارم دوسم داره.
ميگه هر کاری که بکنم بازم دوسم داره