تبليغاتX

Online visitors

با ... من؟؟؟

این یه عکس از شکیرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:56  توسط فردیس  | 

برو دیگر ...

هوای خانه ام بوی غم و اشک می دهد.

برو

آزار من بیش از این ها روا نیست.

تا کی می خواهی بر تمام قصیده های من روان باشی؟

 

نامت را نمی نویسم تا در خاطرم نباشی ،

چه سود!

چهره ات همچون نقشی جاودانه

بر کتیبه ی ذهن من حک می شود.

رنگ می زند...

زنگ می زند...

نقش می باز...

ولی باز بی هیچ کم وکاستی ترسیم می شود.

 

مرا رها کن تمنای فریب خورده ی شبهای بی تابیم

بازیگر تمام صحنه هایی که نمناک اشک سرماست!

 

کجا می روی؟

انتهای آن جاده ی سبز،

باکره ای را در خون خویش غسل میت می دهند.

تو را نوید کدامین شراب شب مانده آماده ی سفر کرد

که چمدانت را پر از پیراهن برهنگی کردی؟

نمی دانستی این شهوت شوم

ارمغان نقش است و تا نگار نگاهت بیشتر عمر نمی پاید؟!

 

آن شبی که رفتنت تنها بهانه ی گریه های من بود

نه چشم به سبزینه ی دیدگانت داشتم،

نه عشق به نام و نشانه های مکررت.

من تو را برای خودت می خواستم و

برای خودم

برای محبت بی پی رایه ای که صمیمانه دوستت داشت

و برای آرامش بی غروبی که حاصل بودنت بود.

 

ولی بهای این آرامش

تمام زندگی من نبود!

 

قصه قصه ی دیگری ست

داستان وداع نا برابری بی رحم و بی نور.

 

بغضی که مرا از تو جدا ساخت،

درد فرو خورده ی تمام روزهایی بود

که بی اعتنا و سرد از کنار من گذشته بودند

و سایه ی موهومی

که تو را در قاب پنجره شکست!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 7:9  توسط فردیس  | 

باد گیسوان علفزار را شانه می کند

دختری با قامت کشیده اش

بی فروغ ایستاده و به افق می نگرد

باد می وزد اما

در پیچ و تاب گیسوانش گره می اندازد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 7:8  توسط فردیس  | 

برای تو

طلوع را به نظاره ی ساعت سالها لمس خواهم كرد

كه اين پيوند وانفصال چشمهايت به دنيا،

 مرا ابديتی فنا ناپذيرخواهد ساخت

 ابديتی به طلوع شرم از وسوسه هايی بی تفاوت به شوم بودن

 ابديتی از آب و آه در سنگ خاره های عطشناك بی عشق

از لبانت بوسه ای كه ترحم وداع را نشايد به تصوير كشيدن

كه بودن را به جبر قديسيان آوای طراوت سر می دهند

نه چرخشی را بی تغيير از صبح تن به غروب جان

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 14:24  توسط فردیس  | 

حقارت باغچه

 

آن قدر کوچکی

        که در جاکفشی خانه ی ما          

          گم می شوی           

و آن قدر

دل باغچه ی ما       

بزرگ است                

که تو را               

خاک می کند               

و سال بعد

که پنجره          

خیس از                 

عطر                    

بهار نارنج                

می شود                              

تو گل می کنی               

یک چوب خشک !                

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 16:45  توسط فردیس  | 

.... از اينها هم گذشته

       انگشت­هايم نمي توانند روزهاي نيامدنت را بشمرند

يا

       بارانهايي که بدون تو مي ريزند

باغ­ها،

هنوز صداي جير جيرک آزار دهنده است

شادماني هاي شبانه

همه چيز را تمام کرده­اند

            کاغذها، مداد و ثانيه ها

که طول کشيدند

        خرده ريزه­هايم را جمع کنند

                تمام عرقم به من چسپيده بود

                        پايين مي رفتم از دست­هاي کسي

                                دمادمِ پرواز کبوتري بر سپيدي سينه ي کوه

چشم­هايم­ ولي جا ماندند آقای شاعر

         در  تشنج آواز شما

                 يک چيزي يا بي چيزي

ميان ماندگي من

          مانند ميوه هاي امرداد

                   اگر کاغذها را کنار بزنم.

تمام کرده ام

               آقای شاعر

آقای  شاعر

          تمام کرده....... .

                               

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 19:59  توسط فردیس  | 

اخرین قدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 19:59  توسط فردیس  | 

يه نفر گفت:قصه هاتون فروشيه؟

خنديدم گفتم:مگه سيم ظرفشوريه؟

گفت:شعراتون چی؟

خنديدم گفتم:شعرامون چی؟

رفت.

.

.

تو دلم گفتم:يه ۲۰۰ تومن نداری تا آخر برج بهم قرض بدی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 19:52  توسط فردیس  | 

ميگه اگه ماه رو تو صورتم بکارم دوسم داره!

ميگه اگه دريا رو رو سرم ذارم دوسم داره!

ميگه اگر رنگين کمون رو رو دماغم بکشم دوسم داره!

ميگه اگر کوها رو رو شونم بذارم دوسم داره.

ميگه هر کاری که بکنم      بازم دوسم داره 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 19:49  توسط فردیس  | 

یادش بخیر زمانی که دوست داشتم با گربه ی آوارۀ کوچه مان ازدواج کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 19:38  توسط فردیس  | 

هر روز برايت شاخه گلي خواهم آورد
 
بويش كن و به يادم باش
 
نگاهش كن و به يادم باش
 
نگاهش دار و باز به يادم باش
 
با ياد تو زنده ام ...
 
به يادم باش
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 14:32  توسط فردیس  | 

Online visitors

> onLoad and onUnload Example